داستان کامل سریال Better Call Saul / معرفی شخصیت ها و داستان

بلاخره بعد از دو سال انتظار نوبت به فصل جدیدِ یکی از موفق ترین سریال های چند سال اخیر تلوزیون محصول شبکه ی AMC است که چهار فصل از آن در سالهای پیش از سال 2015 تا 2018 منتشر شده بود. در این مطلب قصد داریم مطلبی کامل در مورد فصل های پیشین سریال Better Call Saul برایتان بگذاریم جهت یادآوری اتفاقات مهم فصل های پیشین تا بهتر بتوانید فصل جدید را شروع کنید. فصل جدید نیز در روزهای آینده بررسی خواهد شد. با سایت ساعت هفت با ” داستان کامل سریال Better Call Saul ” همراه باشید.

برای خواندن مطالب دیگر ما در مورد سریالهای مختلف به لیست بهترین سریال ها مراجعه کنید…

در مورد Breaking Bad : بررسی سریال Breaking Bad / تغییری باورنکردنی

همچنین در مورد Better Call Saul بخوانید: بررسی سریال Better Call Saul فصل پنجم / معجونی بریکینگ بدی

مروری بر داستان چهار فصل اول سریال Better Call Saul / معرفی شخصیت های اصلی سریال (پرونده کامل سریال Better Call Saul )

(شامل اسپویل می باشد برای یادآوری اتفاقات مهم  و آشنایی با شخصیت اصلی و مهم چهار فصل اول سریال  Better Call Saul )

(داستان کامل فصل پنجم و … به زودی به پست اضافه خواهد شد…)


“نگاه کوتاه”

سریال Better Call Saul یک اسپین-اف از سری بریکینگ بد محسوب می شود که البته نمی تواند به طور کامل آن داستانِ قدرتمند، شخصیت پردازی ، دیالوگ و جادویی که در تک تک لحظات داستانِ بریکینگ بد وجود داشت و از آن به عنوان یکی از بهترین سریال های تاریخ (حتی بهترین ) بوجود آورد را زنده کند. (که بعدا در مطلبی جداگانه در مورد آن خواهیم نوشت)- Better Call Saul شاید نتواند جای خالی بریکینگ بد را به صورت کامل در قلبمان بگیرد – اما حداقل می تواند این شکافِ به جا مانده از سریال را کمی برایمان پُر کند و ما را به همان فضای دوست داشتنی ببرد و بار دیگر با شخصیت های سریال که خاطرات زیادی با آنها داریم، همراه سازد.

” فصل اولِ سریال بهتره با ساول تماس بگیری “

داستان کامل سریال Better Call Saul

داستانِ سریال Better Call Saul در مورد ساول گودمن است. در سریال Breaking bad دیدیم که Saul یک وکیلِ کلاش بود که برای رسیدن به منافع و پول، حتی به خلافکاران کمک می کرد و از طریق این راه امرار معاش می نمود. و دیدیم که او چطور به “والتر وایت” و “‌جسی پینک من”  در مسیرشان به سمت تبدیل شدن به هیولاهای تولیده کننده ی شیشه کمک کرد. اما اتفاقات آخر سریال او را در مسیر تازه ای قرار داد و حالا او باید گذشته ی خود را فراموش کرده و تبدیل به آدم جدیدی شود. او با نامی جعلی و هویتی تازه مشغول به کار در یک مغازه ی فست فود فروشیِ کوچک شده است… و ما با فلش بک هایی به گذشته ی او می رویم و مسیرِ تبدیل شدنش از جیمز مک گیل ( که به جیمی معروف است) ؛ یک فرد کلاه بردارِ ساده ولی خوش قلب به ساول گودمن؛ یک وکیل خبره ، حیله گر و کلاه بردار که وکالت خلافکارها را بر عهده می گیرد ، را کشف می کنیم.

 یک درگیری درونیِ دائمی در دوره های مختلف زندگی جیمی برای رسیدن به موفقیت وجود دارد و در این مسیر برادر بزرگ تر او چالز مک گیل (که به چاک معروف است) را ملاقات می کنیم، شخصی که یک وکیل بسیار موفق است و شرکت HHM که یکی از بزرگ ترین شرکت های وکالتی ایالت نیومکزیکو در آمریکاست را تاسیس کرده است‌. اما در مقابل جیمی مسیر خودش را می رود. مسیر منحرف ، پر از کلاه برداری های کوچک و خوش گذرانی های زودگذر که این برادرش چاک را که انسان موفقی است را، از او دور می کند. اما وقتی جیمی در یکی از همین خوشگذرانی ها به دردسر می افتد و زندانی می شود پس مجبور می شود که از برادرش کمک بگیرد و برادرش او را نجات داده و وارد شرکتش می کند. بعد از ورود جیمی به شرکت، او به عنوان نامه رسان مشغول کار می شود. اما جیمی وقتی موفقیت چاک را می بیند، تلاشش را برای تغییر خود بیشتر می کند. او در آزمون وکالت شرکت کرده و در کمال ناباوریِ همه از جمله برادرش قبول می شود. او تبدیل به یک وکیل می شود اما هر چه تلاش می کند در شرکت HHM به عنوان وکیل استخدام شود سنگی جلوی پایش گذاشته می شود و هیچ وقت اجازه ی ورود به شرکت به عنوان وکیل را بدست نمی آورد. او در شرکت با زنی به نام “کیم وکسلر” که او نیز وکالت میخواند آشنا می شود. آن دو همیشه رابطه ی دوستی خوبی در طول سریال با هم دارند و پشتیبان هم هستند و این پشتیبانی در فصل های متمادی ادامه پیدا کرده و دوستی آنها تبدیل به نوعی عشق می شود.

چندین سال بعد، چالز مک گیل  دچار یک مشکل عجیب و غریب می شود و او را به جیمی وابسته می کند‌. مشکل جریان های مغناطیسی است که در محیط وجود دارد! که البته این یک مشکل روانی محسوب می شود و او به هیچ عنوان هیچ حساسیتی نسبت به هیچ وسیله الکترونیکی یا برقی ندارد ولی ذهن او انگار او را به دام انداخته است. او در مواجهه با هر چیزِ برقی دچار تنگی نفس ، صوت کشیدن گوش ، تاری بینایی و این گونه اختلالات جسمی می شود و همین باعث شده دیگر نتواند شغل خود را به عنوان یک وکیلِ زِبر دست ادامه دهد و در خانه ، خود را در تاریکی ، بدون برق و وسایل الکترونیکی حبس کند. جیمی شخصی است که از او حمایت می کند و پشت او را گرفته است تا به نوعی گذشته ی اشتباه خود را برای برادرش جبران کند.

رفتارهای چاک باعث بوجود آمدن مشکلاتی در درون جیمی شده است. رفتار او بر روی زندگی جیمی تاثیرات منفیِ زیادی می گذارد. تحقیر کردن افراد و بزرگ جلوه دادن خود در برابر دیگران باعث می شود که جیمی همیشه در درونش دچار عقده و کمبود داشته باشد. و رفتار نادرست برادرش با او مسیر را برای کج روی های او هموار تر می کند. هر چه که جیمی می خواهد به سمت مسیر درست قدم بر دارد انگار گذشته ی او جلویش را می گیرد و نزدیک ترین کس او یعنی برادرش که باید حامی او باشد جلوی پایش سنگ می گذارد. همین مسئله جیمی را دل آزرده کرده و آنها را از هم دور می کند. جیمی وقتی مردان قانونی را می بیند که حق را ناحق می کنند دیگر از مسیر حق خارج شده و برای خودش در مسیری کاملا جدید اسم و رسمی جدید می سازد. دیگر جیمی مک گیل بودن آن آدم ساده و بدون ریا بودن برایش کارساز نیست. او باید تبدیل به ساول گودمن شود تا مثل او که همیشه در مسیر زندگیش بازی خورده است… حال او قانون را بازی خود قرار دهد و مسیرهای مخفی دور زدن قانون را به خلافکاران بیاموزد.

چاک در حقیقت یک آدم خودخواه و خود بزرگ بین است که حتی موفقیت برادرش را نیز نمی خواهد ببینید و یا بپذیرد. او همیشه با نگاهی تحقیر آمیز به جیمی نگاه کرده است. همیشه جیمی یک دلقکِ مزاحم برای او بوده است که همه او را بیشتر از چاک دوست دارند. پس او همیشه در طول مسیر زندگیِ جیمی به جایی که پشتش باشد سدِجلوی راهش می شود. او هیچ وقت نمی خواست جیمی وکیل شود. چرا که از نظر او وکیل شدن چنین فردِ کلاشی برای جامعه و قانون خطرناک است. او فکر می کند که جیمی عوض نمی شود اما هر کسی توانایی عوض شدن و بهتر شدن دارد اما رفتارِ اشتباه چاک خود به بدتر شدن جیمی کمک می کند. اعتماد نداشتن ، تحقیر کردن ، کوچک شمردن ، این ها تنها یک سری کلمات نیست اگر بی ملاحظه باشیم به راحتی می توانیم به مسیرِ زندگی دیگران لطمه وارد کنیم. فرقی ندارد که چه تحصیلاتی داشته باشیم یا چقدر روشن فکر باشیم. فقط اگر در مسیرِ زندگی یک طرفه قضاوت کنیم می توانیم یک مسیر کج و منحرف را برای دیگران خلق کنیم.

در سریال Better Call Saul با شخصیت های دیگری از دنیای بریکینگ بد همراه می شویم. مثلا با شخصیت “ مایک آرمانتراوت ” اینبار از زاویه های جدید تری آشنا می شویم و چگونگی آشنایی و ورود او به دار و دسته ی “گاس فرینگ” را متوجه می شویم. در سریال وارد زندگی شخصی او می شویم و بیشتر با داستان زندگی او از نزدیک آشنا می شویم و بعد چگونگی تبدیل شدنش به خلافکار و محافظ حرفه ای و روش متصل شدن او به “گاس فرینگ” را می فهمیم. او که یک پلیس فاسد بود و پسرش توسط گروهی به قتل می رسند و هم اکنون در کنار عروس و نوه اش زنده را می گذراند و برای اینکه کسی مشکوک نشود به عنوان پارکبان در اداره ی پلیس شهر کار می کند ولی در اصل او یک حرفه ای است که ماموریت هایی برای پول انجام می دهد و برخی ماموریت ها را نیز برای جیمی در طول فصل اول انجام می دهد و جیمی نیز در مقابل وکالت او را در برخی قسمت ها بر عهده می گیرد.

وقتی جیمی در اواخر فصل اول یک پرونده ی بزرگ را کشف می کند، پرونده اش را به شرکت HHM می آورد. اما باز چاک جلوی پای او سنگ می گذارد و مانع ورود او به عنوان وکیل به شرکت می شود‌. اما به خاطر بزرگ بودن پرونده HHM مجبور می شود با شرکت دیگری به نام ” دیویس اَند میِن” همکاری خود را آغاز می کنند. وقتی وکیل های ” دیویس اَند میِن” متوجه رابطه ی خوب جیمی و وکلای سالخورده اش می شوند و البته به درخواست “کیم وکسلر” به او پیشنهاد همکاری به عنوان وکیل در پرونده را می دهند.


” فصل دومِ سریال بهتره با ساول تماس بگیری “

داستان کامل سریال Better Call Saul

در فصل دوم با کش مکش درونی جیمی رو به رو می شویم. او برای مدتی به سمت دنیای کلاه برداریِ سابق کشیده می شود و از وکالت دست می کشد. او خود را آزاد می بیند و به خوش گذرانی های سابق خود دست می زند و در برخی از این خوش گذرانی ها کیم نیز او را همراهی می کند. هنوز پیشنهاد شرکت ” دیویس اَند میِن” به او پا برجاست و فشار و اسرار کیم او را به این شرکت وصل می کند. به یکباره زندگی جیمی تغییر می کند. دفترش در پشت یک مغازه ی مانیکور و ماساژِ پای چینی به یک خانه ی بزرگ و ماشین کهنه ی او به یک مرسدس بنز تبدیل می شود و زندگی روی خوشش را به جیمی نشان می دهد. اما کار روزمره و قوانین یک شرکت بزرگ جلوی آزادی و بلندپروازی های او را گرفته است و او نمی تواند وضعیتی که گرفتاری شده است را تحمل کند‌. پس از شرکت بیرون می آید و به وکالت خصوصی دست می زند‌.

داستان اصلی فصل دوم به جز کش مکش های درونی جیمی به دو بخش تقسیم می شود. اولی داستان “کیم وکسلر” که به خاطر اشتباه جیمی در پخش بدون اجازه ی تبلیغات در شرکت ” دیویس اَند میِن” او در HHM نزول درجه می گیرد چرا که اسرار او باعث پیوستن جیمی به آن شرکت شده است و او به بایگانی می رود. ولی کیم پر تلاش تر از آن است که جا بزند پس با یک بانکِ در حال توسعه به نام “مسا ورده” تماس می گیرد و وکالت آنها را برای HHM جور می کند. اما حتی این پیروزی نیز “هاوارد هملین” را راضی نمی کند که او را به کار قبلیش باز گرداند. در همین کشمکش ها جیمی به کیم پیشنهاد کار در دفتری مستقل می دهد و این پیشنهاد کیم را به فکر فرو می برد.

 همین موضوع کیم را به فکر جدایی از HHM می اندازد. او از HHM جدا می شود و می خواهد پرونده ی “مسا ورده” را برای خودش بردارد. اما اینبار نیز چاک پیشدستی می کند و پرونده را برای شرکت HHM نگه می دارد. جیمی که از دستِ برادرش بسیار ناراحت است به قصد ملاقات او وارد خانه اش می شود. چاک به خاطر مریضی اش روی کاناپه به خواب رفته است. و وقتی او پرونده های “مسا ورده” را می بیند نقشه ای به ذهنش خطور می کند او پلاک آدرس یکی از شعب جدید بانک را که قرار است به زودی افتتاح شود و شرکت HHM باید کارهای حقوقیش را انجام دهد را تغییر می دهد. همین تغییر برای چاک و شرکتش مشکل می آفریند و بار دیگر پرونده ی “مسا ورده” به کیم بازگردانده می شود. در ادامه شک و شبهه ی چاک نسبت به جیمی را می بینیم و درگیری که بین این دو بوجود می آید. در آخر چاک با ترفندی اعتراف به تغییر اعداد توسط جیمی را ضبط می کند… او مریضی خود را تشدید می کند و می گوید، می خواهد به خاطر هواس پرتی از شرکت HHM خارج شود. همین مسائل دل جیمی را به رحم می آورد و او اعتراف می کند که او پرونده را دستکاری کرده است. ولی در این حین چاک در حال ضبط صدای او می باشد و تمام این اتفاقات یک نقشه بود.

داستان دیگر فصل دوم در مورد ” مایک آرمانتراوت ” و ماموریت هایش می باشد. او با شخصی به نام “ ناچو وارگا ” آشنا می شود که از دارو دسته ی “توکو و هکتور سالامانکا” می باشد که در کار پخش مواد مخدر بخصوص شیشه هستند. “ناچو وارگا ” می خواهد سرِ “توکو سالامانکا” را زیر آب کند پس مایک را که در یکی از ماموریت هایش با او آشنا شده بود استخدام می کند‌. مایک توکو را نمی کشد بلکه با حقه ای او را به زندان می اندازد. با زندانی شدن توکو ، هکتور به سراغ او می اید و نوه و عروسش را بوسیله ی “لئونل و مارکو سالامانکا” برادرزاده های دوقلواش به مرگ تهدید می کند که با گردن گرفتن اسلحه از مجازات چند ساله ی توکو کم شود. مایک به ناچار این مسئله را قبول می کند ولی به خاطر تهدید کردن نوه و عروسش از سالامانکاها کینه به دل می گیرد. پس مایک نقشه هایی برای صدمه زدن به گروه سالامانکا و همینطور کشتن هکتور می کشد. در آخر وقتی که او قصد کشتن هکتور را دارد اتفاقی می افتد که مسیرش را تغییر می دهد…


” فصل سومِ سریال بهتره با ساول تماس بگیری “

ماجراهای فصل سوم دقیقا بعد از اتفاقات ضبط اعترافات جیمی توسط چاک ادامه پیدا می کند. چاک بوسیله ی این مدرک علیه جیمی شکایتی تنظیم می کند تا او را به جعل سند و کلاهبرداری متهم کند. جیمی و کیم که کاملا مستقل شده اند، در دفتری که اجاره کرده اند برای خودشان وکالت می کنند و با مشکلات مستقل شدن دست و پنجه نرم می کنند. در این فصل با مایک نیز همراه می شویم، آخر فصل قبل دیدیم که او قصدِ کشتنِ هکتور را داشت ولی شخصی با صدا در آوردن بوق ماشینش و گذاشتن ورقی که روی آن نوشته بود “نکن” جلوی او را گرفته بود. حال باید او بفهمد چه کسی به دنبال اوست‌. جیمی وقتی متوجه می شود که چاک صدای اعترافات او را ضبط کرده است، با عصبانیت به خانه ی او می رود و در را شکسته و ضبط صوت را می شکند. اما این نیز یکی دیگر از حیله های چاک محسوب می شد و او با استخدام یک کارآگاه خصوصی به عنوان شاهد جیمی را به خاطر ورود غیر قانونی به خانه اش و آسیب رساندن به اموالش زندانی و دادگاهی می کند.

شکایت چاک نسبت به جیمی، هم به خاطر ورود غیر قانونی به خانه او و هم کلاه برداری به دادگاه مخصوص جرائم وکلا کشیده می شود تا برای همیشه جلوی جیمی برای وکالت گرفته شود. کیم وکالت او را بدست می گیرد تا در دادگاه او را از اتهام های چاک نجات دهد. در دادگاه جیمی ترفندی می زند و یک باطری را در جیب چاک می گذارد بدون اینکه او متوجه بشود. بیماریِ حساسیت به الکترو مغناطیس چاک که اصرار می کند یک بیماری جسمی است رو می شود و مشخص می شود که یک بیماری روانی است و حرف و تهمت هایش زیر سوال می رود. اینجا یک موفقیت برای جیمی و کیم بوجود می آید و دادگاه فقط حکمِ تعلیق ۱۲ ماهه از کار وکالت برای جیمی می بُرد.

حال جیمی مجبور است برای تامین مالی خود دست به کارهای مختلفی بزند. در اولین کار خود یک تبلیغ برای فروش دیگر تبلیغات در تلوزیونش درست می کند و برای اولین بار از اسمِ “سال گودمن” استفاده می کند. همزمان با اینکار او برای در آمد بیشتر دست به هر کاری می زند از جمع آوری زباله بگیرید تا فروش گوشی های یکبار مصرف… او همه ی تلاشش را برای بقا انجام می دهد. بعد از دادگاه عذاب وجدان کیم نسبت به کاری که با چاک کردند به او فشار می آورد. خود چاک نیز در وضعیتِ کاملا بحرانی قرار دارد و به خود فشار می آورد تا با بیماری مقابله کند.

از طرفی مشکلات جیمی بیشتر می شود و تمام خدمات بیمه ای او نیز معلق می شود‌. جیمی تلاش می کند تا با پولی که بواسطه ی پرونده ای که برای HHM درست کرده بود خود را از منجلاب بی پولی نجات دهد‌. از طرف دیگر چاک نیز به خاطر مشکلاتی که بعد از دادگاه با HHM پیدا کرده است و فشاری که “هاوارد هملین” برای بازنشسته کردن او بعد از رسوایی در دادگاه به او آورده بود، قصد شکایت از HHM را دارد‌ تا جلوی بازنشسته شدن خود را بگیرید و یا غرامت سنگینی از شرکت دریافت کند. او بیش از حد به خود فشار می آورد و می خواهد خود را عادی جلوه دهد ولی از درون در حال متلاشی شدن است. هاوارد در اخر از پول شخصی خود پولی به چاک می دهد تا تمام قضیه ی بین آنها به نوعی تمام شود و شراکتشان به پایان برسد. تمام تلاش جیمی برای نگهداشتن دفتر بی فایده می شود و در آخر جیمی و کیم دفترشان را به خاطر مشکلات مالی می بندند‌.

“کیم وکسلر” به کارِ خود روی پرونده ی “مسا ورده” ادامه می دهد. او در تمام سختی ها در کنار جیمی می ماند و حتی در دادگاه به عنوان وکیل از او پشتیبانی می کند. اما کیم بیش از حد خود را غرق کرده و به تنهایی فشار زیادی را زیر پرونده ی “مسا ورده” تحمل می کند. همین فشار در انتهای این فصل به یک تصادف بزرگ برای او تبدیل می شود که مدتی او را خانه نشین می کند‌. در مدت خانه نشینی جیمی از او پرستاری می کند و کیم برای اینکه فشار زیادی به خود آورده و ممکن بود جان کسی را به خطر بیندازد عذاب وجدان می گیرد‌.

جیمز مک گیل در اواخر سریال باز می خواهد ارتباطش با چاک برادرش را بهتر کند و برای معذرت خواهی به خاطر اتفاقاتی که افتاده به پیش او می رود. چاک همه چیز را عادی نشان می دهد . وسایل الکترونیکی دوباره در خانه روشن شده است و حال او بسیار خوب است. او عذرخواهی جیمی را قبول نمی کند. در اصل بیماری ذهنی چاک از درون در حال بلعیدن اوست. چاک با حرفهایش جیمی را نا امید تر و بی هویت تر می کند. ” نمیخوام به احساسات آسیبی بزنم… ولی حقیقتش اینه که تو هیچوقت اون قدرها برام مهم نبودی…” شاید واقعی ترین حرفی که در کل سریال چاک به جیمی زد همین جمله بود و این احساس واقعی این برادر را نسبت به جیمی نشان می دهد. مشکلات روانی چاک بعد از این بیشتر و بیشتر می شود. او به جان خانه می افتد و تمام سیم کشی هایش را بیرون می کشد چون احساس می کند از جایی میدان مغناطیسی ساطع می شود. این بخش ها با آهنگ های احساسی بیننده را با مسیر داستانی هم جریان می کند. چاک تنها ، خسته و تهی تر و مریض تر از هر زمانی است و با انداختن چراغ نفتی خانه اش را وقتی خودش نیز درونش است به آتش می کشد…

اما داستان مایک در این فصل ؛ مایک متوجه می شود فردی در ماشینش یک ردیاب کار گذاشته است و کارهای او را در نظر دارد پس او به دنبال این شخص می رود. در این جستجو او به رستوران رنجیره ای لس پالوس هرمانوس که به فروش جوجه سوخاری معروف است می رسد و بلاخره ما با “گاس فرینگ” رو به رو می شویم. کسی که در پشت پرده ی رستوران های زنجیره ایِ معروفش تولید و توزیع مواد مخدر شیشه را انجام می دهد‌. خودِ “گاس فرینگ” یک مشکل قدیمی با هکتور دارد پس بدش نمی آید که به نوعی مایک جلوی پای آنها سنگ بگذارد و کارشان را کساد کند ولی او دوست ندارد که هکتور به دست مایک کشته شود… گاس به مایک پیشنهاد کار و پول شویی پولش که از ماموریت های غیر قانونی مختلف بدست آورده است را می دهد و مایک به دار و دسته ی گاس فرینگ به نوعی ملحق می شود…

در فصل سوم در بخش هایی داستانِ ” ناچو وارگا “را پیگیری می کنیم. او به خاطر فشارهای هکتور که می خواهد یک راه ارتباطی جدید برای توزیع مواد از طریقِ تجارت پدر او ایجاد کند تحت فشار است. پدر ناچو یک ادم ساده است که یک مغازه ی خیاطی دارد پس او نمی خواهد پدرش را درگیر ماجراهای کثیف مواد مخدر بکند. پس او تصمیمی می گیرد تا هکتور را از پیش رو بردارد و برای اینکار از یکی از کسانی که قبلا قرص می خرید به نام “دَنییل ورمالد” کمک می گیرد. او قرار است با تغییر قرص های قلب هکتور او را بکشد‌. مایک که چندین بار در ماموریت هایش با “دَنییل ورمالد” کار کرده بود. متوجه موضوع می شود و به ناچو در مورد این کار هشدار می دهد. هکتور با فشار زیاد به ناچو، کار و کاسبی موادش را به مغازه ی پدر او می کشاند. ولی بلاخره نقشه ی ناچو جواب می دهد و به خاطر داشتن مشکل قلبی هکتور و نرسیدن قرص ها به او ، او سکته می کند…


” فصل چهارمِ سریال بهتره با ساول تماس بگیری “

داستان کامل سریال Better Call Saul

جیمی: بفرما ،تا یه مرد زمین خورد بهش لگد بزن…

کیم: جیمی، تو همیشه زمین خورده ای…! “

فصل چهارم جویی با خانه ی آتش گرفته ی چاک و مردنش در همان دقایق ابتدایی فصل رو به رو می شود‌. مراسم ختم او و احساس ندامتی که جیمی به خاطر از دست دادن برادرش دارد. وقتی که جیمی متوجه می شود که تمام افزایش مشکلات و حتی خودکشی چاک از آنجایی آغاز می شود که بیمه اش قطع شده است، بیشتر به هم میریزد چرا که او مشکل روانی چاک را از روی حرصی که نسبت به او داشت به بیمه گفته بود و در کل فهمیدن این موضوع او را بیشتر از درون متلاشی می کند اما در ظاهر به روی خود نمی آورد و عادی رفتار می کند.

او برای انحراف ذهنش به بدنبال کار جدیدی می گردد تا در طول تعلیقِ وکالتش آن را انجام دهد. پس جیمی به آگهی های مختلفی سر می زند ولی در نهایت فروشندگی در یک مغازه ی موبایل فروشی را بدست می آورد اما مغازه در منطقه ای است که مشتریی وجود ندارد. پس او نقشه ای می کشد. ” چه کسی حرف های شما رو می شوند؟ نیاز به محیط خصوصی دارید؟ اینجا به شما محیط خصوصی می فروشیم!” پس او فروش گوشی های یکبار مصرف را شروع می کند و با حقه هایی که بلد است فروش خوبی مخصوصا از طریق فروش به خلافکاران، بدست می آورد. در طول سریال می بینیم به مرورِ زمان علاقه و کششی که بین کیم و جیمی وجود داشت کم می شود و بعد از مدتی زندگی در کنار هم، همه چیز به روزمرگی تبدیل می شود. فاصله و شکاف آنها بیشتر می شود و هرکس به سمت زندگی خود کشیده می شود.

جیمی در شبی که مشغول فروش گوشی های یکبار مصرف در خارج از مغازه است توسط عده ای مورد حمله قرار می گیرد. به خاطر همین یک محافظ به نام “هیول” برای خودش دست و پا می کند. آنها با هم به فروش گوشی های یکبار مصرف در پشت ماشین جیمی می پردازند. اما یک روز پلیسی با لباسِ شخصی به سراغ جیمی می آید و از او می خواهد جای دیگری گوشی هایش را بفروشد. وقتی هیول پلیس را در حال جر و بحث با جیمی می بینید به خاطر اینکه فکر می کند جیمی در خطر است به پلیس لباس شخصی از پشت حمله می کند و توسط پلیس به خاطر ضرب و شتم دستگیر و دادگاهی می شود.

در دادگاه کیم وکالت هیول را به دست می گیرد. وکیل مدافع ۲ سال زندان برای هیول می خواهد. ولی کیم و جیمی نقشه ای ترتیب می دهند تا هیول را فردی مذهبی و بسیار مهربان و ویژه جا بزنند. پس جیمی سوار بر اتوبوس های عمومی می شود و با دادن پول به مردم از آنها درخواست نوشتن نامه می کند. و بعد با ساخت سایت و شماره تلفن های جعلی وکیل مدافع را وادار می کند تا از هیول یک قدیسه در ذهنش بسازد. و این فشارها بلاخره جواب می دهد و هیول فقط چهار ماه آزادی مشروط می گیرد و به زندان نمی رود.

شخصیت “کیم وکسلر” در این فصل با یک بحران درونی دست و پنجه نرم می کند. او هنوز در حال انجام پرونده ی “مسا ورده” است ولی وقتی او ماکت شعبه های مختلف این بانک را می بیند انگار یک تلنگر درونی در وجودش به صدا در می آید. واقعا او برای اینکه یک بانک حریص را فقط به پله های موفقیت بیشتر و بیشتر برساند وکیل شده است؟  یک حس تهی در درونش بوجود می آید او می خواهد بیشتر بین مردم باشد و به آنها کمک کند.

پس کیم به دادگاهها می رود و به تماشای دعاوی جنایی دیگر وکیل ها می نشیند. او می خواهد خلع درونی خود را با رفتن بیشتر به دادگاهها پر کند. کیم آزادی بیشتری می خواهد مانند پرنده ای اسیر در قفس به فکر بال زدن و پر کشیدن به سمت هدفی است که خودش دوست دارد خلق کند. بعد از مدتی کیم در کنار پرونده ی اصلیش پرونده های جنایی و قضایی را به صورت رایگان به عنوان وکیلِ تسخیری ، در دست می گیرد. ارتباط با مردم و سر و کله زدن با داستان های مختلف به نوعی او را سر حال می آورد. اما او وقتِ کمتری برای “مسا ورده” می گذارد پس مشکلات و شکاف هایی با بانک پیدا می کند‌. کیم با ” دیویس اَند میِن” بار دیگر به توافق می رسد تا بخش وکالت بانک داری آنها را مدیریت کند و کیم این مسئله را می پذیرد پس مسا ورده را زیر نظر این شرکت می برد تا وقت بیشتری برای مردم داشته باشد.

بعد از نقشه ای که کیم و جیمی برای آزادی هیول کشیدند. کیم یک حس ویژه ای در درونش بوجود می آید. او به جیمی می گوید که مشتاق است که چنین برنامه هایی در آینده با او انجام دهد. کیم شخصیتی کاملا مخالف جیمی دارد و وقتی جنب و جوش جیمی را می بینید زندگی او شور و حرارت پیدا می کند. به خاطر همین موضوع است که کیم با جیمی حتی در دور زدن قانون نیز همراه می شود و می خواهد نقشه ی دیگری اینبار برای کمک کردن به “مسا ورده” با جیمی طرح ریزی کند. نقشه ای که او را از چند ماه دوندگی برای تعویض نقشه ی یکی از شعب بانک نجات می دهد!

جیمی سعی و تلاش زیادی برای بازگرداندن وکالت خود می کند ولی تمام تلاش های او انگار به بن بست ختم می شود. وقتی برای اولین بار به پیش دادگاهی که باید حکم بازگرداندن وکالت او را بدهند می رود با رای منفی آنها رو به رو شده و آنها او را به ریا کاری متهم می کنند. جیمی آرام و قرار ندارد و می خواهد قدرت از دست رفته اش را با بازپس گیریِ وکالتش بدست بیاورد. حسی که وکالت به او می دهد وصف ناپذیر است . او با فشار کیم جلسه ی استیناف درخواست می کند. ولی قبل از رفتن به دادگاه آنها نقشه ای می چینند. کیم به او یاد آوری می کند که اگر به دیگر وکلا بفهمانی که برای مرگ برادرت سوگوار هستی این می تواند رویِ رای گیری آنها تاثیر بگذارد. پس او خود را سر قبر برادرش در موقعیت های خاص نشان می دهد و یک مراسم عزاداری به صورت ناشناس برای چاک می گیرد. (البته نه به صورت کاملا ناشناس چرا که با ترفندی به صورت غیر مستقیم همه متوجه می شوند خرج این مراسم را جیمی داده است.) این مراسم به نوعی جواب می دهد و نگاهها را به سمت جیمی به عنوان یک فرد نادم و پشیمان معطوف می کند. جیمی در دادگاهِ استیناف با همین ترفند و صحبت در مورد چاک پیروز می شود و وکالتش را پس می گیرد. اینبار جیمی می خواهد با اسم فرد دیگری وکالتش را ادامه دهد و در اینجا ” ساول گودمن ” خلق می شود!

نگاههای پایانی کیم به جیمی فوق العاده است. انگار با شخصیتی جدید رو به رو شده است. شما در طول فیلم فکر می کنید غم اندوه مرگ چاک در گوشه ای در دل جیمی مخفی شده است ولی با پایان رسیدن سریال همه ی بینندگان به همراه کیم شکه می شوند و انگار این شخصیت را در طول چهار فصل هنوز نشناخته اند. این ها بخش های کوچکی از قدرت این سریال بزرگ است که غیر قابل پیش بینی ، پیچیده و بسیار خاص است.

اما داستان مایک در این فصل؛ مایک از پارکبانی پلیس به طور کامل بیرون می آید و پیش “لایدیا” که با فرینگ کار می کند و مواد اولیه تولید شیشه اش را جور می کند، کارش را در پوشش مشاور امنیتی شرکت توزیع کالای مادریگال آغاز می کند. هر چند “لایدیا” با این موضوع مخالف است و از او می خواهد در خانه بماند و پولش را بگیرد ولی مایک کار کردن در شرکت را حرکت طبیعی تری می خواند. وسواس مایک در شرکت و تیز بینی او صحنه های بامزه ای را خلق می کند. اما بلاخره گاس فرینگ به او زنگ می زند و برای او یک کار ویژه دارد!

ماموریت گاس برای مایک ساخت آزمایشگاه زیر زمینی شیشه ی او در زیر محلی که به نظر یک شرکتِ نظافتی است ، می باشد. “گاس فرینگ” در این فصل می خواهد که قدرتش را با ساخت و ساز شیشه توسط خودش گسترش دهد پس پیش یک شیمیدان به نام Gale Boetticher می رود. گیل یک شیمیدان باهوش است که به گاس قول ساخت یک شیشه با خلوص و کیفیت بالاتر را می دهد. پس باید آزمایشگاه زیر زمینی تمام شود تا او بتواند کارش را شروع کند.  مایک گروه های مختلفی را برای ساخت آزمایشگاه دعوت می کند ولی در نهایت با یک گروه آلمانی با سردستگی “ ورنر زیگلر” ساخت آزمایشگاه را که در زیر زمین است و یک کار طاقت فرساست و مهندسی دقیقی می خواهد را شروع می کند. یک پروژه ی طولانی و بسیار پیچیده برای ساخت آزمایشگاهی مدرن در زیر زمین در زیر سازه ای که اکنون وسایل سنگینی روی آن است انجام می شود. مهندسین و کارگران آلمانی کار ساخت آزمایشگاه را آغاز می کنند ولی در میانه ی راه مشکلاتی بوجود می آید.

پروژه ی آنها پیچیده تر از آن چیزی بود که پیش بینی می کردند و زمان پروژه به درازا می کشد به خاطر همین “ ورنر زیگلر” که به زنش بسیار وابسته است آرام و قرارش را از دست می دهد و بی تاب می شود. پس از مایک درخواستِ بازگشت به آلمان برای چند روز را می کند و با مخالفت مایک رو به رو می شود پس او به آلمان زنگ می زند و با زنش نقشه ای می کشد. همین موضوع باعث می شود که او به فکر فرار کردن از پناهگاه مخفی بیفتد تا خود را به همسرش برساند. بعد از فرار مایک به دنبال او می افتد تا او را برگرداند. و متوجه می شود همسر ورنر از آلمان برای ملاقات او آمده است و به همین علت او فرار کرده است. مایک بلاخره او را در متلی که منتظر زنش بود پیدا می کند. در اینجا یکی از صحنه های احساسی و ویژه ی سریال بوجود می آید. ورنر فرد خوش قلبیست ولی قوانین را زیر پا گذاشته و گاس فرینگ نمی تواند دیگر به او اعتماد کند. پس مایک باید او را از بین ببرد. اما ته قلب مایک می داند ورنر یک آدم ساده ، خوش قلب و مهربان است که به دنبال ملاقات زنش این کارها را انجام داده است. اما به مایک ماموریتی سپرده شده است و او باید کاری را انجام دهد پس ورنر را در یکی از تراژدی ترین صحنه های سریال به قتل می رساند…

” ناچو وارگا ” بعد از سکته کردن هکتور خیالش راحت می شود. کارتلِ مواد در نبود خانواده ی سالامانکا قلمروی آنها را به ” ناچو وارگا “می سپارد تا کنترل و پخش مواد این بخش را به طور موقت در دست بگیرند. “گاس فرینگ” نیز از موقعیت استفاده کرده و او را با تهدید و کشتن همکارش به نوعی وارد گروه خود می کند تا کل سیستم توزیع مواد را در دستان خود بگیرد. پس با یک صحنه سازی ناچو به شدت زخمی می شود تا مرگ همکارش به نوعی حمله ی گروهی ناشناس جلوه کند. هکتور در بیمارستان بعد از ماهها بی هوشی به هوش می آید و می تواند با تکان دادن یکی از انگشتانش با دیگران ارتباط برقرار کند. ناچو بعد از بهبودی کنترل بخش خانواده ی سالامانکا را در دست می گیرد اما دیری نمی پاید که یکی دیگر از اعضای خانواده ی سالامانکا به نام ادواردو سر و کله اش پیدا می شود تا مدیریت را از او پس بگیرد. او یک هدیه ی ویژه برای هکتور دارد زنگی که بتواند بوسیله ی تنها انگشتی که از او کار می کند با دیگران ارتباط برقرار کند. ادواردو به پیش گاس فرینگ می رود و خود را نشان می دهد و رفتار دوستانه ای از خود نشان می دهد. و می خواهد از بخش های مختلف توزیع و دریافت مواد او سر در بیاورید. او یک حرفه ای است و به بخش های مختلف دارایی های “گاس فرینگ” سرک می کشد و از آنها اطلاعات کسب می کند. او تا آخرین لحظات این فصل برای گاس دردسر درست می کند.

با کامل شدن فصل های بعدی داستان کامل می شود


معرفی شخصیت های سریال Better Call Saul

معرفی شخصیت جیمز مک گیل (Jimmy McGill)

جیمز مک گیل که در آینده با نام ساول گودمن وکالت خلافکاران را برعهده می گیرد. یک آدم ساده ولی در عین حال کلاش که در طول سریال تحول زندگی او را می بینیم. فشار ها ، تحقیر ها و کوچک شمرده شدن جیمز، مسیرِ انحراف او را هموار کرد و او را از یک انسان خوش قلب به یک فرد کینه توز و حیله گر و مکار تبدیل می کند. در طول سریال سیر تکاملی او را به عنوان یکی از شخصیت های اصلی سریال می بینیم. مسیر تبدیل شدن او از یک نامه رسان و کلاه بردارِ ساده به یک وکیل زِبَر دست پر از سختی ها و دشواری ها برای او بود ولی جیمز قصد داشت خود را متحول کند اما عوامل بیرونی ، مخصوصا رفتار برادرش او را به سمت سیاهی می برد. در طول سریال با داستان های مختلف او و نقشه های هوشمندانه ی جیمز به عنوان یک وکیل دغلکار رو به رو می شوید.

معرفی شخصیت چالز مک گیل (Chuck McGill)

” برادر من، آدم بدی نیست… او ادمِ خوش قلبی هستش.. فقط… نمیتونه به خودش کمک کنه… و بقیه باید با عواقب کارهاش زندگی کنن”

چالز برادر جیمی است و در دوران سختی به او کمک می کند و او را به عنوان نامه رسان وارد شرکت خودش می کند. وقتی که جیمی یک وکیل می شود نمی تواند گذشته ی سیاه او را یاد برده و قبول کند که تغییر کرده است پس جلوی راه او سد می شود و مانع از ورود به شرکت HHM به عنوان وکیل می شود. چالز سال ها بعد دچار مشکلات روحی ، روانیِ شدیدی می شود که او را به شدت به جیمز وابسته می کند. اما او با تمام کمک های جیمز به خودش نمی خواهد قبول کند که او می تواند تغییر کند و باز مانع راه او می شود. با تمام این احوال که شاید در ظاهر چالز قانون مدارترین شخصیت کل داستان باشد ولی در عین حال غرور و حسادتِ او باعث می شود به یک شخصیت خاکستری تبدیل شود.

معرفی شخصیت کیم وکسلر (Kim Wexler)

کیم وسکر یکی از نزدیک ترین کسانی است که جیمز در زندگیش دارد. او بهترین دوست و صمیمی ترین فردی است که با تمام وجود در طول مسیر زندگیِ جیمز ، او را همراهی می کند. او در گوشه قلبش عاشق جیمز است و جیمی نیز حس متقابلی نسبت به او دارد. او با بورسیه شرکت HHM تبدیل به یک وکیل بسیار ماهر می شود و در طول این مسیر با جیمز آشنا می شود و از آن زمان در تمام مسیرها و سختی ها او را همراهی می کند. البته جیمز نیز همیشه پشتیبان او بوده  و ارتباط آنها همیشه دو طرفه و تنگاتنگ بوده است.

معرفی شخصیت مایک آرمانتراوت (Mike Ehrmantraut)

مایک آرمانتراوت را در بریکینگ بد به خوبی می شناسیم که یک خلافکار حرفه ای بود که گاه گاهی برای ساول گودمن ماموریت انجام می داد و با جسی و والتر ماموریت های حرفه ای را انجام داد. در Better Call Saul با مسیر زندگی او از نزدیک درگیر می شویم و او را بیش از پیش می شناسیم. ” مایک آرمانتراوت ” مردی درون گرا، کم حرف ، حرفه ای و بسیار با هوش و با تجربه است. او از طریق انجام ماموریت های مختلف مانند محافظت از افراد و یا پاپوش درست کردن برای کسی پول در می آورد. یکی از ویژگی های شخصیتی او نکشتن آدم هاست. کمتر از او می بینیم که برای انجام ماموریت هایش بی پرده کسی را به قتل برساند. برای او کشتن افراد بسیار سخت است ولی اگر ماموریتی را قبول کند به پایان می رساند.

معرفی شخصیت هاوارد هملین (Howard Hamlin)

هاوارد هملین شریک تجاری چالز مک گیل در شرکت HHM است. او انسان منضبط و سخت گوشی است و چالز را به عنوان یک انسان بزرگ که اهمیت زیادی برای شرکت قائل است قبول دارد و با تمام مشکلاتی که از نظر سلامتی چالز دارد همیشه از او پشتیبانی می کند. او بیش از هر چیزی به رشد و پیشرفت شرکتش فکر می کند. رابطه ی او با جیمز در ابتدا زیاد خوب نبود ولی بعد از اینکه جیمی واقعیت های سنگ اندازی برادرش را متوجه می شود با هاوارد بهتر رفتار می کند.

معرفی شخصیت ناچو وارگا (Nacho Varga)

ناچو وارگا یکی از عوامل اصلی باند مواد مخدر سالامانکا محسوب می شود. او در توزیع و مدیریت خرده فروشی های مواد مخدر در سراسر شهر نظارت دارد. او یک فرد دو چهره است یکی بسیار خشن و بی رحم به عنوان یک قاچاقچی و دیگری یک پسر حرف شنو وقتی که پیش پدرش در خیاطی کار می کند. پدر او از ماجراهای او با باند سالامانکا خبر ندارد. اما ناچو وارگا مشکلات جدیی با خانواده سالامانکا دارد و این باعث می شود تا با مایک برای انجام ماموریتی تماس بگیرید.

معرفی شخصیت هکتور سالامانکا (Hector Salamanca)

هکتور سالامانکا فردی عصبی و پرخاشگر است که وقتی پای عصبانیت در میان باشد دیگر مغزش از کار می افتد. او رئیس باند مواد مخدر سالامانکا است و قدرت زیادی در نزد کارتل مواد مخدر دارد. اهمیت خانواده برای او بسیار زیاد است. در سریال بریکینگ بد او را همیشه روی ویلچر دیدیم . در Better Call Saul به سال های سرپایی و علت زمین گیر شدن او پرداخته شده است.

معرفی شخصیت توکو سالامانکا (Tuco Salamanca)

توکو خواهر زاده ی هکتور محسوب می شود. او یک مکزیکی است و سردستگی گروه سالامانکا را در دست دارد. او نیز مانند دایی خود هکتور و حتی شدیدتر از او عصبانیت غیر قابل کنترلی در وجودش است که در این سریال مشکلات زیادی را برای او بوجود می آورد. تبادل او و جیمی در بخش های از سریال بسیار شیرین و بامزه است. توکو را در سریال بریکینگ بد نیز دیده بودیم.

معرفی شخصیت گاس فرینگ (Gus Fring)

گاس فرینگ یکی از با هوش ترین توزیع کنندگان مواد محسوب می شود. او در پوشش یک رستوران که جوجه سوخاری  می فروشد، کارِ پولشویی و همچنین با کامیون های رستوران کار جا به جای مواد مخدر را انجام می دهد. او به خاطر مسائل شخصی با خانواده ی سالامانکا دشمن است و قصد تضعیف کردن آنها را دارد. در سریال بریکینگ بد جسی و والتر در زیر زمین مخفی اش شیشه ی آبی تولید می کردند.

امیدوارم از مطلب “ مروری بر داستان چهار فصل اول سریال Better Call Saul ” لذت برده باشید تا بعد…

مشترک شدن در این بحث
اطلاع از
guest
10 دیدگاه
جدیدترین
قدیمی ترین بیشترین رای
Inline Feedbacks
View all comments
SEA
SEA
۲۵ اسفند ۱۳۹۹ ۱۲:۰۹ ق.ظ

عالی بود. ممنونم.

trackback
بررسی سریال Better Call Saul فصل پنجم / معجونی بریکینگ بدی - مجله ی اینترنتی ساعت 7
۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹ ۶:۲۴ ب.ظ

[…] داستان کامل و معرفی شخصیت های سریال Better Call Saul در اینجا&#8… […]

پویان
پویان
۲۲ فروردین ۱۳۹۹ ۲:۲۲ ب.ظ

دمتون گرم عالی بود

خسرو
خسرو
۱۱ فروردین ۱۳۹۹ ۵:۰۰ ق.ظ

عالی و سرگرم کننده بود سپاس

سپهر
سپهر
۰۵ فروردین ۱۳۹۹ ۱۲:۱۹ ق.ظ

عالی دمتون گرم

محمد عباسی
محمد عباسی
۱۸ اسفند ۱۳۹۸ ۷:۳۹ ق.ظ

ممنون خیلی کامل و زیبا بود

اسکرول به بالا