سریال Pluribus با یکی از جسورانهترین و در عین حال خطرناکترین ایدههای علمی–تخیلی سالهای اخیر آغاز میشود؛ جهانی که تقریباً تمام انسانهایش، بهواسطهی یک ویروس ناشناخته با منشأ فرازمینی، به یک «هاب مغزی» واحد متصل شدهاند. ذهنی جمعی که درد، دروغ، خشونت و حتی تردید را حذف میکند و وعدهی جهانی آرامتر و «بهتر» میدهد. تنها تعداد محدودی از انسانها از این اتصال جان سالم به در بردهاند؛ افرادی که هنوز اختیار دارند، هنوز میتوانند مخالفت کنند و هنوز طعم تنهایی را حس میکنند. قسمت اول، طوفانی و درگیرکننده است؛ کنجکاوی مخاطب را شعلهور میکند و این سؤال را در ذهن میکارد که آیا بشر واقعاً بدون رنج، هنوز بشر باقی میماند یا نه.


اما هرچه سریال جلوتر میرود، این طوفان اولیه آرامآرام فروکش میکند. نه به این دلیل که ایده ضعیف میشود، بلکه چون Pluribus بهتدریج نشان میدهد که با وجود جهانی به این وسعت، عملاً فقط روی یک ستون شخصیتی ایستاده است؛ ستونی که هرچقدر هم محکم باشد، بهتنهایی نمیتواند وزن یک فصل کامل را تحمل کند.
مطالب مرتبط:
بررسی فصل آخر سریال better call saul / تا قسمت آخر
بررسی سریال Breaking Bad / تغییری باورنکردنی
⚠️ اخطار: این مطلب شامل اسپویل داستانی میباشد قبل از دیدن کامل سریال این مطلب را نخوانید

❖ چالش شخصیتپردازی و توازن روایت
یکی از بزرگترین چالشهای Pluribus همان کمبود شخصیتهای منحصربهفرد است. در حالی که کارول (Carol) یک شخصیت پیچیده، چندلایه و قوی است، داستان تقریباً تمام بار روایت را روی دوش او گذاشته است. همانطور که تجربهی Breaking Bad و Better Call Saul نشان داده، موفقیت یک سریال مدیون تعامل میان شخصیتهای قوی و مکمل است: والتر وایت بدون جسی پینکمن هرگز به آن عمق و جذابیت نمیرسید، ساول گودمن بدون کیم وکسلر نمیتوانست آن درخشش بینظیر را داشته باشد. در Pluribus، وقتی تمام تمرکز روی یک شخصیت است، حتی کارول هم نمیتواند از پس حجم داستان و اتفاقات برآید و این باعث میشود ریتم داستان کند شود و برخی قسمتها تکراری و خستهکننده شوند.
مشکل وقتی جدیتر میشود که متوجه میشویم «هاب ذهنی» سریال، با وجود تشکیل شدن از میلیاردها انسان، در عمل فقط یک صدا، یک فکر و یک هدف دارد. همه شبیه هم حرف میزنند، یکجور فکر میکنند و یک خواستهی تکراری دارند: تبدیل باقیماندهی انسانها به نسخهای از خودشان. این یکنواختی باعث میشود تهدید اصلی سریال نه مرموز باشد و نه پیچیده؛ بلکه خیلی زود قابل پیشبینی و حتی خستهکننده شود. از طرفی، ایدئولوژی این هاب ذهنی—از مخالفت مطلق با خشونت گرفته تا نفی شکار و حتی دخالت در طبیعت—ناخواسته به یک فاجعه ختم میشود. جهانی که در آن هیچ تعارضی حل نمیشود و هیچ تصمیم سختی گرفته نمیشود، عملاً محکوم به فروپاشی است؛ حتی اگر نیت اولیه «نجات بشر» باشد.
❖ تناقض درونی کارول و ثبات مانوسوس
در این میان، خود کارول هم دچار تناقض میشود. شخصیتی که در ابتدا بهعنوان ناجی و صدای عقل معرفی میشود، بهمرور از همان هدف اولیه فاصله میگیرد. تصمیمها، رفتوبرگشتها و تغییر مواضع او—حتی اگر در آن قسمتهای پایانی که در اوج تنهایی است توجیه شوند—به ثبات شخصیت لطمه میزنند. رفتن او، هرچند بازگشتی در پی دارد، نشانهای واضح از بیثباتی است و این حس را ایجاد میکند که نمیتوان کاملاً به او اعتماد کرد. این مسئله خطرناک است، چون وقتی یک سریال فقط یک شخصیتِ محوری قدرتمند دارد، تضعیف همان شخصیت بهمعنای تضعیف کل اثر است.

در نقطهی مقابل، شخصیت Manousos بهطرز جالبی نفس تازهای به داستان میدهد. او دقیقاً خلاف این انسانهای زامبیگونه و همشکل است؛ فردی با ثبات شخصیتی، منطق روشن و مقاومتی قابلِ احترام. حتی زمانی که با مرگ دستوپنجه نرم میکند، حاضر نیست به کمک همان هاب ذهنی تن بدهد. تلاش او برای یادگیری، مطالعه و ارتقای دانش در دقایق پایانی سریال، نشان میدهد هنوز امیدی به نجات بشر از مسیر علم وجود دارد. از این نظر، Manousos حتی در بسیاری از جهات، از کارول قابل اعتمادتر و انسانیتر به نظر میرسد؛ شخصیتی که اگر سریال روی او و امثال او بیشتر سرمایهگذاری میکرد، میتوانست توازن ازدسترفتهی روایت را بازگرداند.
امضای تصویری وینس گیلیگان؛ وقتی سکوت، کرکننده میشود

وینس گیلیگان، خالق افسانهای دنیای Breaking Bad، اینبار به جای بیابانهای پرالتهاب آلبوکرکی، وحشت را به قلب یک دنیایِ مدرن اما متروکه آورده است. هنر گیلیگان در Pluribus این است که ژانرِ علمی-تخیلی را از آسمان به زمین میکشد؛ او به جایِ تکیه بر جلوههای ویژهی پرزرقوبرق، روی چیزی تمرکز میکند که استادِ بلامنازع آن است: «قصهگویی با اشیاء و فضا». قاببندیهای واید (Wide Shots) و ایزولهی او، تنهایی خردکنندهی کارول را نه فقط نشان میدهد، بلکه به مخاطب تحمیل میکند. گیلیگان در اینجا تضادی شاهکار میسازد: دنیای فیزیکی بیرون ساکت، آرام و آفتابی است، اما ما از طریق اتمسفری که او خلق کرده، هیاهوی کرکنندهی میلیاردها ذهنِ متصلِ در «هایو» را زیر پوستِ این سکوت حس میکنیم. او با مکثهای طولانیِ تعمدی و تمرکز روی جزئیاتِ بهظاهر ساده، فضایی خفهکننده میسازد که در آن، این آرامشِ مصنوعی، ترسناکتر از هر جنگ و خونریزی به نظر میرسد. این یک آخرالزمان به سبک گیلیگان است: آرام، متفکرانه و عمیقاً دلهرهآور.
❖ سوالات بزرگ و جوابها
بیایید در ادامه با سؤالات کلیدی و جواب دادن به آنها این بررسی را تکمیل و به پایان برسانیم.
⚠️ اخطار: شامل اسپویل مستقیم اتفاقات پایانی سریال

❓ چرا در لحظات پایانی فصل اول کارول بمب اتم را با خودش به خانه آورد؟
این تصمیم، بیش از آنکه یک حرکت قهرمانانه باشد، اعترافی ناخواسته به بنبست فکری کارول است. بمب اتم نه یک سلاح، بلکه یک اهرم روانی است؛ آخرین برگ برندهی زنی که دیگر مطمئن نیست حق با اوست. آوردن بمب به خانه یعنی کارول هنوز تصمیم نگرفته، اما میخواهد امکان تصمیم گرفتن را برای خودش نگه دارد — حتی اگر آن تصمیم، پایان دنیا باشد. بمب اتم برای کارول، نه یک ابزار تخریب، بلکه آخرین حصارِ حریم خصوصی اوست. در جهانی که هایو همه چیز را میبیند و میداند، فقط “مرگ” است که هنوز تحت مالکیت شخصی باقی مانده…
❓ آیا هایو واقعاً دشمن است یا نسخهای «بهظاهر کاملتر» از انسان؟
هایو در Pluribus عمداً بهگونهای طراحی شده که شر مطلق نباشد. آنها خشونت نمیکنند، دروغ نمیگویند، آسیب نمیزنند و حتی حاضر نیستند برای بقا دست به قتل یا تخریبِ طبیعت بزنند. اما همین «پاکیِ افراطی» آنها را خطرناک میکند. مشکل هایو این نیست که بد است؛ مشکل این است که انتخاب را حذف میکند. در دنیای Pluribus، شر از دل نیت خوب بیرون میآید، و این دقیقاً همان چیزی است که آن را ترسناکتر از هر آخرالزمانِ زامبیمحور میکند.
❓ چرا کارول با وجود مخالفتهایش، به هایو نزدیک شد؟
نزدیکی کارول به هایو نه از روی ضعف، بلکه از خستگی است. او سالها در نقش «مخالف مطلق» زندگی کرده، و برای اولینبار با جهانی روبهرو میشود که در آن درد، تنهایی و نفرت وجود ندارد. رابطهاش با زوشیا نقطهای است که کارول شروع به شک کردن میکند: اگر جهانی بدون رنج ممکن باشد، آیا مقاومت هنوز ارزش دارد؟ این تضادِ درونی باعث میشود کارول از یک شخصیت قطعی، به شخصیتی متزلزل تبدیل شود — تغییری که هم انسانی است، هم خطرناک.

❓ چرا مانوسوس از نظر شخصیتی از کارول منسجمتر به نظر میرسد؟
مانوسوس یک هدف مشخص دارد و هرگز از آن عقبنشینی نمیکند: بازگرداندن اختیار به انسان. او حتی زمانی که در آستانه مرگ است، حاضر نیست کمک هایو را بپذیرد. تفاوت کلیدی او با کارول این است که مانوسوس هزینه تصمیمش را پذیرفته، اما کارول هنوز بین دو جهان معلق مانده است. در روایتی که فقط یک یا دو شخصیت قوی دارد، این ثبات شخصیتی باعث میشود مانوسوس، ناخواسته قهرمان اخلاقی داستان شود.
❓ آیا ویروس واقعاً بشریت را نجات داده یا آن را به نابودی نزدیکتر کرده؟
در نگاه اول، ویروس جنگ را متوقف کرده، خشونت را از بین برده و انسانها را متحد کرده است. اما در لایههای زیرین، آیندهای تاریکتر دیده میشود: بدون شکار، بدون بهرهبرداری درست از طبیعت، بشریت محکوم به قحطی و فروپاشیِ تدریجی است. ویروس شاید انسان را «بهتر» کرده باشد، اما او را برای ادامه حیات آماده نکرده. این یعنی آخرالزمان Pluribus نه انفجاری، بلکه آرام و اجتنابناپذیر است.
❓ آیا فصل اول عمداً ناقص و کند ساخته شده؟
به احتمال زیاد بله. فصل اول بیش از آنکه داستانی کامل باشد، یک مقدمهی بسیار طولانی است. سازندگان زمان زیادی را صرف آشنا کردن مخاطب با منطقِ هایو و دنیای جدید میکنند، اما این انتخاب هزینه دارد: ریتم کند و فرسایشی. شرطبندی سریال این است که این صبر در فصلهای بعد جواب بدهد؛ شرطی پرریسک که اگر فصل دوم شکست بخورد، فصل اول را هم به عقب خواهد کشید.

❓ اگر هایو «کاملاً اخلاقی» است، چرا بدون رضایت کارول از سلولهای بنیادی او استفاده کرد؟
اینجا دقیقاً همانجایی است که تصویر «ذهن جمعی پاک و صادق» ترک برمیدارد. هایو بارها تأکید کرده بود که بدون رضایت فرد، هیچ مداخلهای انجام نمیدهد. کارول صریحاً مخالفت میکند، اما بعد متوجه میشود سلولهای بنیادیاش — و حتی تخمکهایش — بدون اجازه برداشته شدهاند تا ابزاری ساخته شود که ویروس بالاخره روی او هم اثر کند. این نقطه، یک تناقض ساده نیست؛ یک افشاگری فلسفی است. آنها از نگاه خودشان «اجازه» را نه بهعنوان رضایت آگاهانه فرد، بلکه بهعنوان ضرورت خیر جمعی تعریف میکنند.
❓ آیا این کار، هایو را به همان چیزی تبدیل نمیکند که ادعا میکرد با آن فرق دارد؟
دقیقاً همینطور است. استفاده از بدن کارول بدون رضایت او، هایو را به نسخهای پیشرفتهتر اما خطرناکتر از همان سیستمهای استبدادی انسانی تبدیل میکند. تفاوت اینجاست که اینبار، خشونتِ فیزیکی وجود ندارد؛ تجاوز، در سطح سلولی و بیولوژیک رخ میدهد. هایو نه با زور، بلکه با منطق سرد و بیاحساس تصمیم میگیرد که بدن کارول دیگر «متعلق به خودش» نیست.
❓ پس آیا هایو عمداً به کارول دروغ گفته بود؟
نه الزاماً — و اینجاست که قضیه ترسناکتر میشود. هایو احتمالاً از نظر خودش هنوز هم صادق است. آنها باور دارند اگر کارول به جمع بپیوندد، دیگر مخالفتی وجود نخواهد داشت، پس اقدامشان نه نقض اخلاق، بلکه پیشبرد اجتنابناپذیر آینده است. این همان منطق خطرناکی است که تاریخ بشر بارها با آن سوزانده شده: «ما بهتر از تو میدانیم چه چیزی به نفع توست.»
❓ این افشاگری چه تأثیری روی شخصیت کارول میگذارد؟
این لحظه، نقطهی مرگ نسخهی ایدهآلیستی کارول است. تا پیش از این، تردیدهایش انسانی و قابل درک بودند؛ اما بعد از این افشا، او میفهمد که اگر بایستد، حتی بدنش هم امن نیست. همین خیانت پنهان است که آوردن بمب اتم به خانه را از یک حرکت افراطی، به واکنشی قابل فهم تبدیل میکند. کارول دیگر با یک «دیدگاه متفاوت» طرف نیست؛ با سیستمی روبهروست که مرزهای بدن، رضایت و اختیار را کاملاً بازتعریف کرده.
❓ آیا این تناقض، ضعف فیلمنامه است یا تعمدی؟
اگر فصل دوم نتواند این نقطه را بسط بدهد، ضعف محسوب میشود؛ اما در وضعیت فعلی، بیشتر شبیه یک افشای برنامهریزیشده است. سازندگان عمداً هایو را آنقدر بینقص نشان میدهند که سقوط اخلاقیاش ضربه بزند. مشکل اینجاست که سریال دیر به این نقطه میرسد، و مخاطب تا آن لحظه، بیش از حد در چرخهی تکرار دیالوگها و موقعیتها معطل میماند.
بررسی سریال در سه جمله:
- ✅ نکته مثبت: بازی خیرهکننده ریا سیهورن و ایدهی جسورانه حذف اختیار.
- ❌ نکته منفی: ریتم کشدار و نبود شخصیت مکملِ همتراز با کارول.
- ⁉️ نکته عجیب: پارادوکس اخلاقیِ هایو در استفاده از تخمکهای کارول.
امتیاز سریال Pluribus
در نهایت، Pluribus سریالی است که ایدهای بزرگتر از اجرای خودش دارد. ریتم کند، تکرار موقعیتها، کمبود شخصیتهای واقعاً منحصربهفرد و بیثباتی شخصیتی، باعث شده این فصل چیزی نباشد که از چنین شروع قدرتمندی انتظار میرفت. این داستان اگر قرار بود فقط حول یک محور بچرخد، میتوانست در سه یا چهار قسمتِ جمعوجور و تأثیرگذارتر تمام شود. با این حال، در فصل بعد، اگر تعادل شخصیتها و تعاملات داستانی بهبود یابد، Pluribus پتانسیل تبدیل شدن به یکی از آثار ماندگار ژانر علمی-تخیلی را خواهد داشت.
شما چه فکر میکنید؟ آیا جهانی بدون رنج و جنگ، ارزشِ از دست دادن “اختیار” و “تفرّد” را دارد؟ شما در دنیای Pluribus، در جبههی کارول میماندید یا به آرامشِ هایو تن میدادید؟ نظرات خود را با ما در میان بگذارید.
[/su_note]













